امروزم گذشت .تولدی ک هیچوقت نبودی .اصلا یادت هست؟ یادمه همیشه منتظر روز تولدم بودم .هیچوقو یادم نرفت همیشه فکر میکردم روز تولدم روزیه ک خوشحالم میکنی .روزیه ک بزرگترین سوپرایز زندگیمو بهم میدی .اره تو ... بدون خجالت بدون حاشیه...دلم تنگته دیوونه.کجایی تو؟نگرانتم .پریشب خوابتو دیدم .وسط یه عالمه کوه تک و تنها بودم ترس تمام وجودمو گرفته بود .یه دفه توی دلم آشوب شد گریم گرفت با خودم غر میزدم ک من یکساعت دیگه قرار دارم با سعید حالا چیکار کنم چطوری برم پیشش اصلا من کجام .اگه نرم قهر میکنه ...توی خوابمم نگران خودمم نبودم نگران تو بودم ک نری...یجایی خوندم زمان همه چیزو درست میکنه اما نکرد .شاید دیگه خودتو نشناسم صداتو نشناسم قیافه تو نشناسم .نه اینکه فراموشت کرده باشم نه فقط اونقدر بیمعرفت بودی ک هیچوقت یادتم نبود من اینجا دستم از دنیا ی تو کوتاهه...دلم بودنتو میخواد . حداقل یه جمله ی کوچیک اینجا بنویس .بنویس ...سالها گذشت .یه روزی ک جوون بودم پیش خودم میگفتم از عشقم واسه بچم میگم ولی خدا کنه اخر قصه ی عشقم به دخترم این باشه ....
جانانم سالها گذشت ولی یه روز ک انتظار هیچ چیزی توی دلم نبود کسی ک عمرم بود و هرروز منتظر یه نگاهش بودم اومدو منو نجات داد از زندگی کثیفی ک خودش منو انداخت توشو رفت دنبال خوشبختیش .اون روز ببعد خندیدم با صدای بلندی ک هیچوقت از خودم نشنیدم.اون روز دستامو گرفتو بهم قول موندن داد قول اینکا منم زندگی کنم .دخترم انتظار منم تمام شد .دیگه منتظر یه خط نوشته ازش نبودم چون همیشه دستاش توی دستم بود ...
[ جمعه هشتم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 20:37 ] [ خب ... مگه فرقی هم میکنه که من کیم؟ ] [ ]
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعیپور